تبليغاتX
گنج درون

 

 

 در طول زندگي بيشتر افراد نقاط عطف يا زنگ‌هاي بيدار باشي وجود دارد كه در زندگي معنوي بسيار مهم هستند؛ چون در اين مقاطع واقعة مهمي رخ مي‌دهد.

معمولاً ما چندان اطمينان نداريم كه اين واقعة مهم در جهت خير و صلاح ما باشد، بلكه فكر مي‌كنيم اشكالي پيش آمده است. ما به شيوه‌ها، افكار و عادات قديمي خود درمي‌آويزيم؛ چرا كه گذشته براي ما آشنا و راحت است. شايد گذشته خيلي مطلوب نباشد، اما حداقل مثل دوستي قديمي است. آينده ناشناخته و اقيانوسي عميق و تاريك است كه ما را به وحشت مي‌اندازد.

اين زنگ‌هاي بيدار باش گاهي در رويا، گاهي پيچيده در نمادها يا وقايع روزمره، و گاهي توسط استادان حق به صدا درمي‌آيند.

بيشتر ما زندگي عادي و تكراري را مي‌پسنديم و دوست داريم هر چيزي دقيقاً همان طور كه هست باقي بماند. اما اگر ما به روش قديمي خود ادامه داده و هر كاري را دقيقاً همان طور انجام دهيم كه هميشه انجام مي‌داديم، در طريق خدا هرگز پيشرفت نخواهيم كرد. چنين چيزي ممكن نيست. در نتيجه براي هميشه دقيقاً همان جايي كه بوديم باقي مي‌مانيم. آن دسته از شما كه معنويت را درك مي‌كنيد، مي‌دانيد كه اين غير ممكن است؛ چرا كه انسان يا به جلو مي‌رود يا به عقب. [در هر لحظه] يكي از اين دو صادق است.

علاقه به روال عادي زندگي

شخصي داستاني را اينگونه تعريف كرد كه: وقتي پسربچه‌اي بود خانواده‌اش از آيووا به مينه‌سوتا نقل مكان كردند و به ناحية تيف ريور فالز رفتند. اين به 1932 يعني دوران ركود مربوط مي‌شود. در اول مارس دماي هوا منفي  33 درجة فارنهايت بود.

آنان گله‌اي متشكل از 30 رأس گاو داشتند و آنها را اكثر موارد در اصطبل سرپوشيده نگاه مي‌داشتند. رودخانه يخ زده بود. پدر و پسر به رودخانه رفتند و در فاصلة 30 فوتي ساحل، روي يخ حفره‌اي ايجاد كردند تا گاوها از آن آب بنوشند.

من قبلاً به اين همه 30 در اين داستان توجه نكرده بودم: 1932، 33- درجه، 30 رأس گاو و فاصلة 30 فوتي از ساحل. 30 مضربي از 3 است و 3 عنصر خلاقه؛ عنصر مثبت، منفي و خنثي كه نيروي آفرينش را مي‌سازند.

بهر حال آنان به رودخانه رفتند و در حدود30 فوتي ساحل حفره‌اي كندند. وظيفة پسر اين بود كه گله را براي آب نوشيدن هر روز به رودخانه ببرد. گاوها از ساحل شيب‌دار رودخانه پايين مي‌آمدند، از روي يخ‌ها عبور مي‌كردند، به حفره مي‌رسيدند و آب مي‌نوشيدند. بعد پسرك گله را به اصطبل مي‌برد. همه چيز بخوبي پيش رفت تا بهار نزديك شد و يخ‌ها شروع به آب شدن كردند.

ابتدا يخ نزديك ساحل آب شد. هر روز گاوها در ساحل رودخانه مي‌ايستادند و به آبشخور خود كه سي فوت با ساحل فاصله داشت نگاه مي‌كردند. بعد از آبي كه در حدود نيم متر عمق داشت مي‌گذشتند و دوباره از يخ بالا مي‌رفتند، خود را به حفره مي‌رساندند و آب مي‌نوشيدند. بعد وقت بازگشت به اصطبل مي‌رسيد. دوباره از يخ‌ها عبور مي‌كردند، وارد آب مي‌شدند و باز هم از ساحل شيب‌دار بالا مي‌رفتند. اين كار روزها ادامه يافت.

پسرك چيزي را كه مي‌ديد باور نمي‌كرد. او بي‌اختيار تماشا مي‌كرد كه گاوها خود را ناچار مي‌بينند كه از همان حفره آب بنوشند؛ هر چند كه چيزي نمانده بود براي رسيدن به آنجا غرق شوند. وقتي بهار فرا رسيد بيشتر يخ‌ها آب شده و رودخانه عميق‌تر شده بود.

گاوها باز هم به كار خود ادامه مي‌دادند و خود را به يخ‌ها مي‌رساندند و اين كار روز بروز خطرناك‌تر مي‌شد. يك روز وقتي كه به ساحل رودخانه رسيدند، ديدند كه قطعه يخ حفره‌دار را آب با خود برده. ناگهان به زير پايشان نگاهي انداخته و شروع به نوشيدن آب كردند.

گاهي انسان شباهت زيادي به اين گاوها دارد. آدم‌ها عادت دارند آب را از فاصلة سي فوتي ساحل بنوشند و مدت‌ها پس از آن كه ديگر به اين كار نيازي نيست اصرار دارند كه اين مسافت را طي كنند. اين سرشت عادات است. بيشتر مردم اگر چاره‌اي داشتند، حتي در تابستان هم از لايه‌هاي يخ عبور مي‌كردند تا به حفرة آب برسند. فصل‌ها مي‌گذرند، اما فرقي نمي‌كند. آنها باز هم خود را به همان حفرة آب قديمي مي‌رسانند و هميشه همان كار قبلي را به همان شيوة قبلي تكرار مي‌كنند وتازه غرولند هم مي‌كنند.

زندگي هوشمندانه

حتي مي‌توان صداي گاوها را شنيد كه وقتي از آب عبور مي‌كنند مي‌گويند، “عجب چيز سردي! چرا مثل گذشته بدون دردسر به حفره نمي‌رسيم و مجبوريم از اين چيز سرد رد بشيم؟” براي ما آسان است كه به خنگي گاوها بخنديم، چون ما كه اين طور نيستيم.

من گاهي يك برنامة راديويي خاص را گوش مي‌دهم و وقتي كه واقعاً نمي‌توانم گوش دهم، هنگامي است كه گوينده مي‌گويد حيوانات احمق هستند، چون كه جمع و تفريق بلد نيستند و بحث‌هاي منطقي را درك نمي‌كنند. فكر نمي‌كنم اين لزوماً نشانة حماقت آنها باشد. من افراد زيادي را ديده‌ام كه مي‌توانند جمع و تفريق كنند، اما معمولاً اين كار را براي آن مي‌كنند كه سر كسي را كلاه بگذراند. هر وقت اين گوينده راديو به اين موضوع مي‌رسد من سري تكان مي‌دهم و راديو را خاموش مي‌كنم. برخي از افراد در اين نظريه كه آگاهي در هر چيزي غير از آدمي هم وجود دارد كوتاه فكري مي‌كنند؛ به ويژه وقتي كه مي‌گويند حيوانات شعور ندارند.

حيوانات كارهاي جالبي مي‌كنند. آن هم نه با غريزه، چون آنها هم چيزهايي مي‌دانند. آنها مي‌فهمند كه كسي در خطر است. گربة مادر بچه‌هاي خود را از آتش نجات مي‌دهد. همان طور كه پال هاروي چند روز پيش در اخبار گفت، در يك آتشسوزي، چشمان گربة مادر سوخته و كور شده بود و پنجه‌هايش هم سوخته بود، اما در همان حال كه مأموران آتش نشاني مشغول اطفاي حريق بودند باز هم مرتب وارد ساختمان مي‌شد. گربه به رفت و آمد خود ادامه داد و در نهايت چهار پنج بچه گربه را نجات داد. شما به اين مي‌گوييد غريزه؟ من كه اين طور فكر نمي‌كنم.

زنگ‌هاي بيدار باش معنوي

چيزي لازم است تا گله را بيدار كند. معمولاً اين زنگ بيدار باش شكستن يخ در بهار است. يا مثلاً نوعي واقعة طبيعي،‌ موجي از اقيانوس، جذر و مد دريا، يا يك بلاي طبيعي. اين چيزي است كه براي شكستن عادت ذهني انسان و خارج شدن آن از شيار، يعني شيار زندگي معنوي لازم است.

 

 هميشه شاد باشيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط رها | 

مالا چي 3:3 مي گويد:

او در حکم يک تصفيه کننده نقره خواهد نشست.

اين آيه  بعضي از زناني که مشغول مطاله انجيل بودند را گيج کرد. آنها در شگقت بودند که اين جمله چه ارتباطي با طبيعت و ذات خداوند دارد.

يکي از زنان ترجيح داد که مرحله خالص شدن نقره را پيدا کند و با اين تصميم به جلسه بعدي مطالعه انجيل برگشت.

در آن هقته با استاد نقره کاري قرار ملاقات گذاشت تا او را در هنگام کار تماشا کند. او اصلاً درباره دليل علاقه اش در پس کنجکاوي اش در مورد مرحله تصفيه نقره صحبتي نکرد.

هنگاميکه مشغول تماشاي استاد نقره کار بود، مشاهده کرد که او تکه اي نقره را روي آتش گرفت و اجازه داد تا حسابي داغ شود. استاد توضيح داد که در مرحله پاک کردن نقره، يک نفر لازم است که نقره را در ميان آتش، جايي که شعله ها داغ ترين حرارت را ايجاد مي کنند نگه دارد تا تمام ناخالصي ها دور ريخته شود.

زن قکر کرد که خداوند هم ما را در يک چنين نقطه داغي قرار مي دهد، سپس دوباره درباره آيه فکر کرد که مي گويد :

"او به عنوان يک تصفيه کننده نقره مي نشيند".

او از استاد نقره کار پرسيد که آيا اين حقيقت دارد که تمام وقت بايد جلوي آتش بنشيند تا نقره پاک شود.

مرد جواب داد بله، او نه تنها مجبور است نقره را نگه دارد بلکه مي بايست تمام وقت چشمانش را به نقره بدوزد که در آتش است . زيرا اگر نقره لحظه اي بيشتر از حد در شعله بماند از بين مي رود.

زن براي لحظه اي ساکت ماند. سپس از او پرسيد، چگونه مي فهميد که نقره کاملاً خالص شده است؟

استاد لبخندي به او زد و اينگونه جواب داد :" خيلي ساده است، هنگاميکه تصويرم را در آن مي بينم.

اگر امروز احساس مي کنيد که در قلب آتش هستيد بياد داشته باشيد که خدا، چشمانش را به شما دوخته است و آنقدر به شما چشم مي دوزد تا اينکه تصوير خودش را در شما ببيند.

اين لحظه دقيقاً زماني است که شخص مي داند خداوند ناظر بر آنهاست.

و هرآنچه که براي آنها اتفاق مي افتد، در انتها به شخصي بهتري تبديل خواهند شد .

زندگي مانند يک سکه است. هر جور که دوست داريد مي توانيد آنرا صرف کنيد ولي فقط مي توانيد يکبار از آن استفاده کنيد.

 

Malachi 3:3 says:



"He will sit as a refiner and
  purifier of silver."  

This verse puzzled some women in a Bible study and they wondered what this statement meant about the character and nature of God.

One of the women offered to find out the process of refining silver and get back to the group at their next Bible Study.

That week, the woman called a silversmith and made an appointment to watch him at work. She didn't mention anything about the reason for her interest beyond her curiosity about the process of refining Silver.    

As she watched the silversmith, he held a piece of silver over the fire and let it heat up. He explained that in refining silver, one needed to hold the silver in the middle of the fire where the flames were hottest as to burn away all the impurities.

The woman thought about God holding us in such a hot spot; then she thought again about the verse that says:  "He sits as a refiner and purifier of silver."  She asked the silversmith if it was true that he had to sit there in front of the fire the whole time the silver was being refined.  

The man answered yes, he not only had to sit there holding the silver, but he had to keep his eyes on the silver the entire time it was in the fire. If the silver was left a moment too long in the flames, it would be destroyed.

The woman was silent for a moment. Then she asked the silversmith, "How do you know when the silver is fully  refined?"

He smiled at her and answered, "Oh, that's easy -- when I see my image in it."

If today you are feeling the heat of the fire, remember that God has his eye on you and will keep watching you until He sees His image in you.

Pass this on right now. This very moment, someone needs to know that God is watching over them. And, whatever they're going through, they'll be a better person in the end.

"Life is a coin. You can spend it anyway you wish, but you can only spend it once."



 شاد باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:30  توسط رها | 


کشاورزي به‌دنبال استخدام دستياري بود. به‌طور دائم در اين مورد آگهي مي‌داد تا نهايتاً مرد جواني به سراغش آمد.
کشاورز از او پرسيد، آيا مي‌تواني يونجه را دسته‌کني؟ مرد جوان گفت: نه، کشاورز پرسيد: آيا شخم زدن زمين را بلدي؟ پاسخ باز هم منفي بود.
از ابزار مزرعه و زراعت چيزي مي‌داني؟ مرد جوان گفت: نه
کشاورز با خود گفت، اين ديگر چه جور آدمي است. اينکه هيچ کاري بلد نيست.
بالاخره پرسيد: بسيار خوب، چه کاري بلد هستي؟
جوان گفت: به هنگام طوفان، آسوده مي‌خوابم.
به نظر کشاورز اين عجيب‌ترين چيزي بود که تا آن روز به گوش کسي خورده بود. ولي بعد از گذشت چند روز که کس ديگري براي کار مراجعه نکرد، مرد جوان را خبر کرد و گفت، تو به‌نظر قوي و مشتاق مي‌آيي. فرصتي به تو مي‌دهم. بدين ترتيب مرد جوان به عنوان دستيار کشاورز استخدام شد.
او کار را به سرعت آموخت و در زمان کوتاهي، ارزش وجودي خويش را در کار مزرعه به‌ ظهور رساند.
شبي طوفان سختي وزيدن گرفت. کشاورز که بسياري از وظائف خود را به‌عهده
ٔ جوان گذاشته بود، مانند گذشته از جاي هر چيز خبر نداشت. وي به سرعت به طبقه
ٔ
بالا رفت و وارد اتاق مرد جوان شد و سعي کرد تا او را بيدار کند. شانه‌هاي او را تکان داد و گفت: عجله کن، طوفاني شديد در راه است و بايد گاري يونجه را به طويله ببريم و همه چيز را مهار کنيم. باد شديدتر خواهد شد، اما مرد جوان فقط چند بار غرولندي کرد و به خواب ادامه داد.
کشاورز حقيقتاً خشمگين شد، تا جايي که مي‌توانست او را تکان داد و گفت، موضوع چيست كه نمي‌فهمي که طوفان در راه است؟ بايد درب طويله را ببنديم و گاري علوفه را به داخل ببريم. اما مرد جوان کماکان خوابيده بود.
در اينجا کشاورز تسليم شد و با خود گفت، فراموشش کن. با نفرت در شب بيرون دويد. طوفان در اطرافش غوغا مي‌کرد. ناگهان متوجه شد که گاري علوفه قبلاً در انبار قرار داده شده و درب‌هاي اصطبل نيز بسته است. درب بزرگ حياط طويله نيز بسته بود.
آنگاه کشاورز دريافت که منظور مرد جوان چه بود که مي‌گفت: به هنگام طوفان آسوده مي‌خوابم.
مرد جوان تمام کارهاي ضروري را انجام داده بود، زيرا واقعيات را مي‌ديد. او مي‌دانست که چه کاري اهميت دارد و مي‌دانست که کسي که کشاورز است مي‌بايست در هنگام درخشش خورشيد کارهاي ضروري را انجـام دهـد تا به وقت ورزش طـوفان بتـوانـد بيـاسـايـد.

شاد باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:43  توسط رها | 

نرم كردن فولاد

آهنگري بود  كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد پس شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

-         "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه‌اي فولاد را به اندازة جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، و ادامه داد:

-         "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغة شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

-         "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي فايده پرتاب نكن."

محبوبه 

شاد باشيد

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 17:28  توسط رها | 

زمانی مردی بود که یک دره پر از سوزن داشت. روزی مادری نزد او رفت و گفت :ای دوست پیراهن پسرم پاره شده است و من باید قبل از اینکه او به معبد برود آن را برایش بدوزم. یک سوزن به من میدهی؟

آن مرد سوزنی به آن زن نداد ولی نطق غرایی درباره بخشش برای او کرد تا پیش از رفتان پسرش به معبد برای او نقل کند!

 

بركت باشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:23  توسط رها | 

يك شب در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود. زن، براي اينكه يك جوري اين وقت را پر كند به كتاب فروشي فرودگاه رفت و كتابي گرفت، سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه‌اي از فرودگاه نشست.

زن غرق در مطالعه بود كه ناگهان متوجه مردي شد كه در كنار او نشسته بود و بدون هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه‌هاي او را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن براي اينكه مشكل و ناراحتي‌ پيش نيايد چيزي نگفت و اصلاً به روي خود نياورد. و همچنان كه به مطالعه كتاب ادامه مي‌داد و هر از چند گاهي كلوچه‌اي را هم برمي‌داشت و مي‌خورد.

زن به ساعتش نگاهي انداخت و در همين حال متوجه شد كه دزد بي چشم و رو پاكت كلوچه‌اش را تقريباً خالي كرده است. هر چه مي‌گذشت زن خشمگين‌تر مي‌شد. با خود انديشيد كه اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديد چشمش را كبود كرده بودم. با هر كلوچه‌اي كه زن از توي پاكت بر‌مي‌داشت مرد نيز بر‌مي‌داشت. وقتي كه فقط يك كلوچه در داخل پاكت مانده بود زن ماند كه چه كند ، كه ناگهان متوجه شد آن مرد در حالي كه لبخندي بر چهره‌اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آنرا نصف كرد و در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي‌كرد نصف ديگر را توي دهانش گذاشت و خورد. زن با عصبانيت نصف كلوچه را از دست مرد قاپيد و پيش خود گفت : " اوه، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بسيار بي‌ادب هم تشريف دارد. عجب آدمي! حتي يك تشكر خشك وخالي هم نكرد.

اين زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين آزرده خاطر شده باشد به همين دليل وقتي كه پرواز او را اعلام كردند از ته دل نفس راحتي كشيد. وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نمك نشناس بيندازد راه خود را گرفت و رفت.

زن سوار هواپيما شد و در صندليش جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را نيز به اتمام برساند. دستش را توي كيفش برد، متوجه شد در كيفش چيز ديگري غير از كتاب هم هست. آنرا به بيرون آورد.

 

آنچه كه او د جلوي چشمانش ديد، پاكت كلوچه سربسته‌اي بود كه يكي دوساعت پيش خريده بود.

 

شاد باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 16:56  توسط رها | 

........................................

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.

همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد :

" خدايا كمكم كن! " ، برايش باقي نمانده بود.

ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد :

" از من چه مي خواهي ؟ "

- خدايا نجاتم بده !

- واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم؟

- البته كه باور دارم.

- اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن ...

 

يك لحظه سكوت ...

 

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

 

گروه نجات مي گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...

او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.

 

شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟

آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟

در مورد خداوند يك چيز را نبايد فراموش كرد :

هرگز نگوئيد كه او شما را فراموش كرده و يا تنها گذاشته.

هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.

به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

 

 شاد باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:37  توسط رها | 

 
روزي نويسنده يك مجله توريستي و دخترش مي‌خواستند در مورد نوع كاري كه آن روز انجام مي‌دهند، تصميم گيري كنند. از آنجا كه پدر مي‌دانست دخترش به بازي بيس‌بال علاقه‌مند است، از او پرسيد: "دوست داري بازي رنجرهاي تگزاس را تماشا كني؟"
دختر پاسخ داد: "نه خيلي ممنون پدر"
پدر با تعجب پرسيد: "چرا نه؟"
دختر پاسخ داد: "زيرا ترجيح مي‌دهم در آنطرف طناب باشم."
پدر در حالي كه به دخترش خيره شده بود سعي كرد منظور او را از اين حرف بفهمد. زيرا مي‌دانست كه دخترش عاشق بازي بيس‌بال است. پس منظور او از اينكه مي‌خواهد در آن طرف طناب باشد چيست؟
آيا اين يكي از اصطلاحات جديد جوانان بود؟ تصميم گرفت از دخترش اين مسئله را سؤال كند.
دختر پاسخ داد: "يادتان هست كه پارسال تابستان من و خواهر كوچكترم به تماشاي فيلم برداري فيلم دالاس رفتيم؟"
پدر سر خود را تكان داده و منتظر بقيه داستان شد.
دختر اينگونه ادامه داد كه جهت دور نگهداشتن تماشاچيان از صحنه، طنابي به دور آنجا كشيده بودند و او به همراه تماشاچيان آنطرف طناب ايستاده بود و ناظر رفت و آمدهاي سريع كاركنان صحنه بود. آنروز بسيار هوا گرم بود و همه از جمله بازيگران در زير نورافكن‌ها از شدت گرما عرق مي‌ريختند و از آن روز به بعد او تصميم مي‌گيرد كه اگر زماني حق انتخاب داشته باشد، به جاي اينكه ناظر انجام كارهايي باشد، خود مشغول انجام دادن آن كارها باشد. نهايتاً صحبتهاي خود را اينگونه جمع بندي كرد: "ترجيح مي‌دهم به جاي اينكه شاهد بازي بيس بال باشم، مشغول بازي بيس بال باشم"
بدين گونه دختر متوجه دو نيرو در زندگي مي‌شود، فعال و منفعل. اگر چه تماشا كردن بسيار لذت بخش است، ولي لذت واقعي شركت كردن در بازي زندگي است. منفعل بودن به نوعي طفره رفتن و تعلل مي‌باشد و انسان نيز به سادگي به اين مرحله عادت كرده و وابسته به آن مي‌شود. قطع وابستگي حاصل از اين تعلل بسيار مهم است، زيرا روح را از قيد جهان
هاي پايين رها مي‌سازد. سعي من در اين است كه بدين وسيله به شما الهامي‌جهت چگونه زيستن و لذت بردن از زندگي بدهم.
درست است كه گاهي گرفتاري
هايي پيش مي‌آيد، ولي اين هم جزو بازي است. شما به عنوان روح، ديني به خود داريد، و آن هم شركت در تجربه‌ي "زندگي كردن" و دريافت غنيترين و كاملترين تجارب است.

شاد باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:39  توسط رها | 

قانون حقيقت مي‌گويد كه بايد بهاي هر چيزي را پرداخت و اين بها بايد به فراخور آنچه دريافت مي‌شود، پرداخته شود؛ اما آدمي غالباً برخلاف اين مي‌پندارد.

 

او بي‌درنگ بهاي هر چيز كم اهميت و بي‌فايده را مي‌پردازد، اما براي چيزهاي ارزشمند چانه مي‌زند. او بايد اين مسئله را خود درك كند و تا آن زمان مدام به درگاه خدا استغاثه خواهد كرد.

 

راه هاي اصول‌گرا آدمي را در اين ادراك كمكي نمي‌كنند.

او بايد خود گام‌هاي لازم را در جستجوي حقيقت بردارد.

او بايد به اين درك نايل شود كه با تفكر يا احساس مي‌تواند قالبي را بيافريند.

 

انسان خود ندانسته هر روز در كار ساختن قالب‌هاي غلط است.

مي‌دانيد كه ساختن عمدي قالب‌هاي درست و درست فكر كردن تا چه حد حياتي و مهم است.

 

آدمي بايد بداند كه حقيقت منشأ و خالق همه چيز است.

 

وقتي كه اين را كاملاً درك كرد آماده است كه خود را براي برآورده ساختن نيازهايش مجرا كند.

 

ما به‌واسطة مشاهده در مي‌يابيم كه تمام تجارب، لذت‌ها، رنج‌ها، پيروزي‌ها و نوميدي‌ها حاصل كاركرد دقيق علتي است كه آنها را آفريده.

 

شما با انديشيدن همچون مجرايي براي انتشار قدرت حقيقت عمل مي‌كنيد و قالبي را مي‌آفرينيد. به همين علت بايد توجه داشته باشيد كه ساخت عمدي قالب‌هاي صحيح، امري ضروري و حياتي است.

 

كليد شكست يا پيروزي در اين جهان فيزيكي در همين نكته نهفته است.

وقتي كه قالبي را مي‌سازيد و حقيقت هستي را در آن مي‌دمد، در جهان‌هاي نامرئي تحولات بزرگي روي مي‌دهد.

اين قالب در زهدان اقليم ناديدني مي‌ماند تا روز تولد آن فرا رسد و در آن هنگام متولد مي‌شود و شما و همگان آن را مي‌بينيد. اين موضوع به‌هيچ وجه توهم نيست و به عواطف نيز مربوط نمي‌شود، بلكه علمي دقيق بوده، بر پاية قانوني بلاتغيير استوار است. با استفاده از اين دانش ما و همگان مي‌توانيم خواسته‌هاي خود را محقق كنيم.

 

البته در اين راه موانعي نيز وجود دارد. اول حكم دشواري بيش از حد موفقيت در تصويرسازي است كه مسلماً حكمي نادرست است. بسياري از نويسندگان چنين القا مي‌كنند كه اين كاري بسيار دشوار و رازي سر به مْهر است،

در حالي كه تصويرسازي آسان است و هر كسي از عهدة آن برمي‌آيد.

 

دومين مانع اين پندار است كه با در پيش گرفتن عمل آفرينش توسط فكر، همه چيز بايد بلافاصله براي شما مهيا شود؛ در حالي كه چنين نيست.

چنانچه شما سال‌ها اسير غلط انديشي بوده و افكار و تجليات نادرستي مي‌آفريده‌ايد، در اكثر اوقات بايد آنها از ميدان به‌در شوند

تا چيز بهتري بتواند در عرصة آگاهي جاي آنها را پر كند.

 

علت اين كه بسياري از افراد با دعا يا اقرار به ايمان به جايي نمي‌رسند، اين است كه

خود را مخزن ذخيرة مواهب الهي مي‌دانند.

اگر ما واقعاً معتقد باشيم كه روح الهي مي‌تواند تمام نيازهاي ما را، هر قدر هم كه به‌دست آوردن آنها دشوار باشد، تأمين كند

،‌ ديگر براي برخورداري بيشتر به همان چيزي كه داريم در نمي‌آويزيم.

نمي‌توان مجراي خروج جريان را بست و در عين حال مجراي ورودي را باز نگاه داشت، چون با بسته شدن يك طرف، هر دو سر مسدود مي‌شود.

 

شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:8  توسط رها | 

حقيقت برتر در هيچ كتابي نوشته نشده  بلكه در قلب شما حك شده است و تمامي كتابهاي جهان ارزش نخواهند داشت مگر آنكه به شما ياري كنند تا قلب خود را در برابر پذيرش عشق خداوند بگشائيد

عاشق باشيد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:1  توسط رها | 

عشق خداست، هنگاميكه آرزو مي كني آب رودخانه بر تن زني به كنار ساحل مي روي و در نقطه اي نچندان گود خويش را به آب مي سپاري. هم چنين براي عشق ورزيدن و دريافت واقعي نعمات عشق الهي، ما بايد دست از خويش كوچك خود برداريم، و اعمالي را بجا بياوريم كه در جهت منافع همنوعان باشد. بهمين دليل است كه اين روح در افتخاري آرميده كه از همنوعش حاصل كرده، و از رحمت و بركت خدا در بهشت بهره ور شده است. او بيدرنگ ايثار كرد.

“عشق جوهر و روح زندگي است در همه چيز و همه كس در جهان هستي و خود بي تغيير و لايزال است عشق والاترين كالاهاست، و ريشه در خانه خدا دارد. عشق در هر دلي كه غنچه كرد، آن روح به بالاترين جايگاه خداوند متعال برده مي شود. همه فضيلتهاي نيكو و نيكي ها كم كم راه خويش را به خانه حقيقي، در قلبي كه منزلگاه عشق است پيدا خواهد كرده و همه خصلتهاي ديگر پژمرده شده و مي ميرند.

“پس با تو مي گويم كه جائي كه عشق خالص باشد، پيوندي با روح حق شكل مي گيرد كه از منشاء اصلي سرچشمه الهي بصورت سيلاني از عشق به او وصل مي شود.

“اگر عشقي صميمانه از براي خدا داشته باشي به فيض او به اينجا رهبري ميشوي، و رحمت و نور مقدس او تدريجاً خويش تو را منور مي كند، آنگاه همه آرزوهاي بيروني كم كم ناپديد مي شوند.

“مي گويم كه عشق مرزي ندارد، حدي نمي شناسد، و با هيچ شرطي محدود نمي شود؛ و همانند منشاء خود، خدا حاضر مطلق است، قادر مطلق و عالم مطلق است با همه نتايج منفعت بارش.

“با هر موجي از عشق كه در دل عاشق بر ميخيزد با خود خبرهاي خوش و شعف از جانب معشوق به ارمغان مي آورد و هر فكري كه بر چنين قلبي خطور كند نشاني است از يك عمل نيكو و خدمت به خاطر معشوق.
“خدا عشق مي ورزد و از آنهائي كه با تمام قلب و روح به وي عشق مي ورزند مواظبت مي كند، و اندك اندك آنانرا به سوي خود جذب مي كند، بسوي مركز نور خالص. عشق در جوهر، خالص و مقدس است، و آدمي بايد همواره خويش را در اين نور نگاهدارد.

شاد باشيد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 17:50  توسط رها | 

در ظلمت کده زندگي    آن هنگام     که ديدار خورشيد

به آرزويي محال مي مانست

به ناگاه      شب فتح شد   با هجوم نور از دروازه هاي گشوده

رنگهاي عشق  جانم را در خود گرفت      ومن چون ققنوس

با آتش عشق زبانه کشيدم.

من در راهم     راه نور و صوت

آنکه اين راه به خود مي پويم        يا که به راهم ميبرند

نيک ميدانم     عقاب روحم پران است     

درپي آن ستاره آبي      به سوي کهکشان

 

شاد باشيد

کتايون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:46  توسط رها | 

 عشق خدا تو را به ارتفاعات شكوهمندي صعود مي دهد كه از آنجا بر همه چيز اين جهان تسلط مي يابي. او به اين منظور هستي دارد كه حقيقت در آن به هست برسد.

 پس با تو مي گويم، اي پسرم، كه راز شادي حقيقي از آن اوست كه چشم به پاداش ندوخته باشد. از خود گذشتگي كامل، فردي مي سازد كه شكوه خويش را در خدا مي يابد. تمام آنچه را كه داري به ايثار بگذار و خواهي ديد كه چگونه بسويت باز مي گردد. همه مصالحي كه جهت بنا كردن خانه ات در اين جهان و همچنين در جهانهاي ملكوتي درون نياز داري از درونت صادر مي شود، از مركز خدائي درون قلب تو.

 بنابر اين، با مهرباني، هم صدائي و بخشايندگي عشق بورز، و در وحدت روح با خدا.

 

 

شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:55  توسط رها | 

با من بمان    در لحظه     در اين سيال هميشه جاري

بي تو     در بيهودگي گم مي شوم

و در حضورت    همه چيز     بيهوده مي نمايد.

نفسهايم را مي شمرم     تپشهاي قلبم       كلماتي را كه نوشتم .

اشكهايي كه ريختم      و لبخند هايي را كه در انتظار ، شكل مي دهم .

به اميدي     كه با تو باشم .

با باران بباريم         با باد بوزيم

با آذرخش بر آسمان ، رد نور بر جاي گذاريم

و چون صوت  در  تمام ذرات به گوش رسيم

ما جويندگان كوچك دنياي درون

كه جهاني را

بيكران مي سازيم .

 

شاد باشيد

كتايون

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:25  توسط رها | 

 

نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه کلامم ، نه سلامم ،  نه عليکم ، نه سپيدم ، نه سياهم ،

 نه چنانچه كه تو گويي نه چنينم که توخواني نه آنگونه که گفتند و شنيدي

 نه سمائم ، نه زمينم ، نه به زنجيرکسي بسته و برده دينم ،

 نه سرابم نه براي دل تنهايي توجام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم ، نه حقيرم ، نه فرستاده پيرم نه بهرخانقه و مسجد وميخانه فقيرم  نه جهنم نه بهشتم. اين چنين است سرنوشتم .

  اين سخن را من از امروز نگفتم نه نوشتم بلکه از صبح ازل باقلم نور نوشتم

 حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه به جام است و سبو

 گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم تا کسي نشنود اين راز گهربار جهان را.

آنچه گفتند و سرودند تو آني ،  خود تو جان جهاني گر نهاني و عياني تو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني.

تو نداني که خود آن نقطه عشقي تو اسرار نهاني همه جا تو نه به يک جاي نه به يک پاي ،

  همهمه اي با همه اي تو سکوتي تو خود باغ بهشتي توبه خود آمده از فلسفه چون چرايي

به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي . در همه افلاک بزرگي نه که جزئي نه چون آب در اندام سبوئي خود اويي

 به خود آي تا به درخانه متروکه هر کس ننشيني و به جز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني

 

شاد باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:0  توسط رها |